سيد محمد باقر برقعى

319

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

پيكرت مظهر آيات شد از ناوك تير * بدنت مصحف و سيمات مگر ياسين است يادم از پيكر مجروح تو آيد همه‌شب * تا دم صبح كه چشمم برخ پروين است در ضميرم سر سيمين تو در طشت طلاست * تا به كاس نظرم طشت فلك زرين است باغ عشق است مگر معركهء كرببلا * كه ز خونين كفنان غرق گل و نسرين است بوسه زد خسرو دين بر دهن اصغر و گفت * دهنت باز ببوسم كه لب شيرين است شير دل آب كند بيند اگر كودك را * جاى شيرين به گلو آب دم زوبين است از قفا دشمن و اطفال تو هر سو به فرار * چو كبوتر كه به مهر از پى او شاهين است در خم طرّهء اكبر دل ليلا مىگفت * سفرم جانب شام و وطنم در چين است دخترى را به كه گويم كه سر نعش پدر * تسليت سيلى شمر و سر نى تسكين است مىكشد غيرت دينم كه بگويم بامم * اين جفا بر نبى از امت بىتمكين است گر « فؤاد » از غم عشق تو غنى شد چه عجب * عشق سلطان غنى گنج دل مسكين است